بوی خیس شدن خاک
نفس هایم را می نوازد
و من آرام می شوم
با نگاه مخملی تو
که هنوز هم
برای من تازگی دارد
یاد تو
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
تمامی ندارد
دست نوشته های دل کوچیک و بی تاب من
یاد تو
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
تمامی ندارد
دلم تنگ است
برای آن یادهای آرام
خیال های سفید
روشنی های لطیف
و تو....
که تنها تو
ماندنی هستی در یادم
من به تمام شب هایی فکر می کنم
که تو در آن مرا عاشق ساخته ای
من به تحولی عمیق نیاز دارم
که با تو خوانده شوم
خط به خط.... نه با نگاه....
تنها با لمس انگشتانت
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود
لحظه ی گمشده ی من
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزه ی خون را در رگهایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت .این تاریکی ؛ طرح وجودم را روشن میکرد
در باز شد و او با فانوسش به درون وزید.
زیبایی رها شده ای بود . و من دیده به راهش بودم.
رویای بی شکل زندگیم بود .عطری در چشمم زمزمه کرد . رگهایم از تپش افتاد.
همه ی رشته هایی که مرا به من نشان میداد در شعله ی فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت . شور برهنه ای بودم .
او فانوسش را به فضا آمیخت . مرا در روشنی ها می جست.
تار و پود اتاقم را پیمود و به من راه نیافت
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید ، وزشی میگذشت و من در طرحی جا میگرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم....
پیدا ، برای چه کسی .... ؟؟؟؟؟
او دیگر نبود ..... آیا با روح تاریک اتاق آمیخت .....؟؟؟؟؟
عطری در گرمی رگهایم جابه جا میشد . حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم
آنی گم شده بود .......
ببین همیشه خراشی هست روی صورت احساس .
همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب ؛ به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ی ما دست میگذارد.......... 0
همیشه با نفس تازه راه باید رفت و فوت کرد که پاک شود صورت طلایی مرگ.
کجاست سنگ رنوس ...... ؟؟؟
من از مجاورت یک درخت می آیم که روی پوست آن دست های ساده غربت؛؛؛؛؛؛
اثر گذاشته بود ......
((( به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی هایم )))
چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها.....
خیال میکنم دچار آن رگ پنهانی ....
دچار یعنی...... عاشق
و فکر کن چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بی کران باشد
چه فکر نازک غمناکی... !!!!
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورد
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست
نه ..... ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست .
دچار باید شد.........
وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خوهد شد
دلم گرفته ....
دلم عجیب گرفته است.....
و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد
چه سیب های قشنگی!!!!
حیات تشنه ی تنهایی است.
و میزبان پرسید..... ؟؟؟
قشنگ یعنی چه..... ؟؟؟؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال
و عشق ............
تنها عشق.......
تورا به گرمی یک سیب میکند مأنوس
و عشق، تنها عشق...........
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.....
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.......
و نوشداروی اندوه ؟
صدای اکسیر میدهد این نوش ........
شانه ام را تکيه گاه گريه هايت مي کنم
اما از ياد نبر........
بي باران،در اين روزهاي دوري و درد
هيچ شانه اي ، تکيه گاه رگبار گريه هاي من نبود
هيچ شانه اي
دل من از تبار دیوار های کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
ساده می میرد
دل من تنها سخت می گرید ......
کاش باور می کردی
تمام کلماتی که از عشق برای تو می گفتم
کاش لحظه ای می ماندی
تا اشک های سردم را
با گرمی حضورت محو کنی
ديگر به دنبال قافيه نيستم
بي قافيه دلم را باختم
در اين مثنوي به جناسي رسيدم
از دلتنگي .......... ، از تنهايي و شيدايي.............
که فقط خدا کند دلدارم ، دلش را به استعاره نگرفته باشد
جاي آشنايي که سکوت شب را به يادم مي آورد
تا آرام آرام به خواب بروم
خوابي عميق در حس پنهان خودم و نيمه شبهاي انتظار
**** پرواز ****
برای تو می نویسم ای عزیزترینم
پرواز ؛ واژه ی غریبی است در کنج قفس های دلم
چشمانت ؛ واژه ی پر رنگی است در خلوت غمهای دلم
مهربانیت ؛ صمیمانه ترین لفظ سخن ؛ در ته این کوچه ی تنهایی من
نقش بسته بی دلیل در ره شب بوی دلم
و تو در فکر و خیال گل تنهایی من گر بمانی ؛ می شوی
همدم فردای پر از راز دلم
ای عشق من
ای بهترینم
بر من تکیه بده
با اینکه تو نیستی
من برای همیشه با تو خواهم ماند
ای باغبان کوچک قلبم
بدان
که باغ قلب من بدون وجود تو
و بدون گرمی دستان مهربان تو خشک ومرده است
و این را بدان
که هیچ باغبانی
توانایی این را ندارد که دوباره آن را زنده کند
مگر تو
پس بیا که انتظار کشت مرا
هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم
نگاهی سرشار از عشق وصمیمیت و محبت.
امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هرگز بر نگشته ای ..............
صدایت در گوشم زمزمه می شود
نگاهت در ذهنم مجسم می شود
ولی ........................................
ولی من تو را می خواهم نه خیالت را
شاید یه کسی شب ها برای اینکه توی خواب تو را ببینه به خدا التماس می کنه
شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ می زنه و تپش قلبش مرتب بیشتر میشه
شاید یه کسی بهت نگاه کنه تا با نگاهش بهت بگه........دوستت دارم
مطمئن باش یه کسی شبها به خاطر تو....
توی دریای اشک می خوابه
ولی تو اونا نمی شناسی
همه می دانند
همه می دانند که منو تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می دانند
همه می دانند باغ را دیدیم.... سیب را چیدیم
همه می دانند
عشق عشق عشق
عشق
و عشق
تنها عشق....................................................
تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به احساس یک پرنده شدن
و عشق ............................
تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
می دانم
می دانم از هر آنچه خوانده ام
از هر آن سر گذشت و قصه که گوشم شنیده است
عشق راستین را راه هموار هرگز نبوده است
من یاد گرفتم .......................................................
که هر چند قلب تو سخت شکسته باشد
دنیا برای اندوه تو صبر نمی کنه
من یاد گرفتم ..............................................................
مهم نیست که در زندگی چی داری ؟
بلکه مهم اینه که چه کسی را توی زندگیت داری؟
من یاد گرفتم .........................................................
این مهم نیست تو اول اومدی یا من ؟
.
.
.
.
.
مهم اینکه کی تا آخرش می مونه؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ !! !! !! !! !! !! !! !!
هر ثانیه نبودنش......... هر دقیقه ندیدنش.... هر ساعت دور بودنش از من
هزاران سال میگذرد
این دلم برایش مانند اژدهائی شده که از درون به خود میچرخد
او با نگاهش قلب مرا می لرزاند
کاش می فهمید که چقدر دوستش دارم
قلبم مانند شیشه ی سنگ خورده تکه تکه است
با هر نفسی که می کشم ...................
با هر گامی که بر می دارم........................
نام او را می آورم
او هم این را می داند او هم مرا دوست دارد ولی از عاشق شدن سر باز میزند
بدان
بدان که عاشقانه دوستت دارم
افق های آرزوهایم تویی
تویی که در حسرت داشتنت سوخته ام
تویی که نمی دانی عاشقانه دوستت دارم
هر روز وهر شب به تو فکر می کنم
نمی دانم اگر به تو بگویم دوستت دارم مرا خواهی پذیرفت؟
یا بی اعتنا از کنار من گذر خواهی کرد؟
خدایا
خدایا من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و تو بزرگواری!!! !!! !!! !!! !!!
پس ای خدا !!! !!! !!! !!! !!!
هیچ می دانی ؟ که بزرگوار آن است که گمشده را به مقصد برساند
من تا ابد محتاج یاری تو.... رحمت تو .... توجه تو.... عشق تو....گذشت تو....
عفو تو .... مهربانی تو .... و در یک کلام محتاج توام
خدایا منه گمشده را به گمشده ی خود برسان
خدا تنها معشوقی است
که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیستند
و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد
(((محمد رضا عادل نیا )))
اول حرف بود،بعد کلمه شد
وبعد که رفت
جملات دیگر تاب ماندن در ذهن را نداشتند
واینگونه بود که نوشتن امین کلمات ماند
و معانی اش را از همین امانتش وام گرفت