تبليغاتX
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی هایم

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی هایم

دست نوشته های دل کوچیک و بی تاب من

هوا ابریست
بوی خیس شدن خاک
نفس هایم را می نوازد
و من آرام می شوم
با نگاه مخملی تو
که هنوز هم
برای من تازگی دارد

یاد تو
بهانه هایم را تازه می کند....
تک تک ستاره ها می دانند
کلمات ، برای وصف تو
تمامی ندارد

 

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

دلم تنگ است
برای آن یادهای آرام
خیال های سفید
روشنی های لطیف
و تو....
که تنها تو
ماندنی هستی در یادم

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

یادت هست
اطراف تو بودم
با تمام بی قراری ها

یادت هست
که من آرام آرام
از تو دور شدم
دور دور
تا انتهای رفتن

چه تلخ است
واژه بی قراری....

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

برگشتن من
بوی خستگی می دهد
من نمی توانم آرام باشم
وقتی تو  ناآرامی

 

من به تمام شب هایی فکر می کنم
که تو در آن مرا عاشق ساخته ای
من به تحولی عمیق نیاز دارم
که با تو خوانده شوم
خط به خط.... نه با نگاه....
تنها با لمس انگشتانت

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمی‌ست
هنگامی که به جنگِ تقدیر می‌شتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم می‌کند.

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

توفان‌ها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نی‌لبکی می‌نوازند،
و ترانه‌ی رگ‌هایت
آفتابِ همیشه را طالع می‌کند.



بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچه‌های شهر
حضورِ مرا دریابند.



دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری می‌دهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟



تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.



و سپیده‌دم با دست‌هایت بیدار می‌شود

+ نوشته شده در  نهم مرداد 1389ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

من دوباره ، من همیشه ، من با تو  ......   عاشقم

اما من باید بروم ...

ثانیه ها، مرگ نبودن ورفتن را فریاد میزنند

دقیقه ها در پی هم می دوند  تا  شاید یه روزی ...... ،  یه جایی .....  به انتها برسند

من فقط گفتم با تو عاشقم وبا تو عاشق خواهم ماند

 من باید بروم .....

باید بروم از این دیار خستگی های سرد

باید برم تا به انتها برسم ، به لحظه های خوشبو

من میروم تا بر روی فرش ابرها گریه کنم .....

باید بروم تا اوج .... .... ..... ، تا ققنوس آرزوها  .. ... .... ....... .........

باید بروم تا تمام آرزوهایم را به دستش بسپارم ...

باید بروم تا سبزی بهشت ..... تا دانه های انار های شیرین......

تا فرشته های هفت آسمان .....

من آنقدر بالا میرم تا به خدا برسم و به او بگویم دوستش دارم

تا مرا در آغوش بگیرد ومن تمام خستگی هایم  ... ، دلتنگی هایم .... گریه های شبانه ام .... ، گونه های یخ زده ام .... بی وفایی های تمام  آدمها را ....در آغوشش فراموش کنم

او همیشه با من خواهد ماند ومن در هیاهوی این عشق بی پایان او گم خواهم شد

او تا آخر دنیا........، سرنوشت ...، وعشق........ با من می ماند .

دوستت دارم خدای مهربانی ها.......

 

 

+ نوشته شده در  سوم مرداد 1389ساعت 23  توسط دختری از جنس باران  | 

لحظه ی گمشده  ی من  

مرداب اتاقم کدر شده بود

و من زمزه ی خون  را در رگهایم می شنیدم

زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت .این تاریکی ؛ طرح وجودم را روشن میکرد

در باز  شد و او با فانوسش به درون وزید.

زیبایی رها شده ای بود . و من دیده به راهش بودم.

رویای بی شکل زندگیم بود .عطری در چشمم زمزمه کرد . رگهایم از تپش افتاد.

همه ی رشته هایی که مرا به من نشان میداد در شعله ی فانوسش سوخت

زمان در من نمی گذشت . شور برهنه ای بودم .

او فانوسش را به فضا آمیخت . مرا در روشنی ها می جست.

تار و پود اتاقم را پیمود و به من راه نیافت

نسیمی شعله ی فانوس را نوشید ، وزشی میگذشت و من در طرحی جا میگرفتم

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم....

پیدا ، برای چه کسی  .... ؟؟؟؟؟

او دیگر نبود ..... آیا با روح تاریک اتاق آمیخت  .....؟؟؟؟؟

عطری در گرمی رگهایم جابه جا میشد . حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم

آنی گم شده بود .......

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1388ساعت 23  توسط دختری از جنس باران  | 

ببین همیشه خراشی هست روی صورت احساس .

همیشه چیزی ، انگار هوشیاری خواب  ؛ به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت

 و روی شانه ی ما دست میگذارد.......... 0

همیشه با نفس تازه  راه باید رفت و فوت کرد  که پاک شود صورت طلایی مرگ.

کجاست سنگ رنوس ...... ؟؟؟

من از مجاورت یک درخت می آیم  که روی پوست آن  دست های ساده غربت؛؛؛؛؛؛

اثر گذاشته بود ......

                            (((  به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی هایم  )))

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1388ساعت 23  توسط دختری از جنس باران  | 

چرا گرفته دلت ، مثل آنکه تنهایی

چقدر هم تنها.....

خیال میکنم دچار آن رگ پنهانی ....

دچار یعنی...... عاشق

 و فکر کن چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بی کران باشد

چه فکر نازک غمناکی... !!!!

و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورد

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست

نه ..... ، وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست .

دچار باید شد.........

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف حرام خوهد شد

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  | 

دلم گرفته ....

دلم عجیب گرفته است.....

 و هیچ چیز ، نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه ی  نارنج می شود خاموش

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد

چه سیب های قشنگی!!!!

حیات تشنه ی تنهایی است.

و میزبان پرسید..... ؟؟؟

قشنگ یعنی چه..... ؟؟؟؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

و عشق ............

 تنها عشق.......

تورا به گرمی یک سیب میکند مأنوس

و عشق، تنها عشق...........

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.....

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.......

و نوشداروی اندوه ؟

صدای اکسیر میدهد این نوش ........

+ نوشته شده در  بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  | 

شانه ام را تکيه گاه گريه هايت مي کنم

اما از ياد نبر........

بي باران،در اين روزهاي دوري و درد

هيچ شانه اي ، تکيه گاه رگبار گريه هاي من نبود

                        هيچ شانه اي

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10  توسط دختری از جنس باران  | 

دل من از تبار دیوار های کاهگلی است

ساده می افتد

ساده می شکند

 ساده می میرد

دل من تنها سخت می گرید ......

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10  توسط دختری از جنس باران  | 

کاش باور می کردی

تمام کلماتی که از عشق برای  تو می گفتم

کاش لحظه ای می ماندی

تا اشک های سردم را

با گرمی حضورت محو کنی

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10  توسط دختری از جنس باران  | 

ديگر به دنبال قافيه نيستم

بي قافيه دلم را باختم

در اين مثنوي به جناسي رسيدم

از دلتنگي ..........  ،   از تنهايي و شيدايي.............

که فقط خدا کند  دلدارم ، دلش را به استعاره نگرفته  باشد

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10  توسط دختری از جنس باران  | 

سکوت


به سکوت رسيدم

جاي آشنايي که سکوت شب را به يادم مي آورد

تا آرام آرام به خواب بروم

خوابي عميق در حس پنهان خودم و نيمه شبهاي انتظار

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10  توسط دختری از جنس باران  | 

**** پرواز ****

برای تو می نویسم ای عزیزترینم

پرواز ؛ واژه ی غریبی است در کنج قفس های دلم

چشمانت ؛ واژه ی پر رنگی است در خلوت غمهای دلم

مهربانیت ؛ صمیمانه ترین لفظ سخن ؛ در ته این  کوچه ی تنهایی من

 نقش بسته  بی دلیل در ره شب بوی دلم

و تو در فکر و خیال گل تنهایی من گر بمانی ؛ می شوی

همدم  فردای پر از راز دلم

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  | 

ای عشق من

ای بهترینم

بر من تکیه بده 

 با اینکه تو نیستی

من برای همیشه با تو  خواهم ماند

ای باغبان کوچک قلبم

بدان

که باغ قلب من بدون وجود تو

و بدون گرمی دستان مهربان تو خشک ومرده است

و این را بدان

که هیچ باغبانی

توانایی این را ندارد که دوباره آن را زنده کند

مگر تو

پس بیا که انتظار کشت مرا

 

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1388ساعت 13  توسط دختری از جنس باران  | 

هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم

نگاهی سرشار از عشق وصمیمیت و محبت.

امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هرگز بر نگشته ای ..............

صدایت در گوشم  زمزمه  می شود

نگاهت در ذهنم  مجسم می شود

ولی ........................................

ولی من تو را می خواهم          نه  خیالت را

+ نوشته شده در  یازدهم فروردین 1388ساعت 15  توسط دختری از جنس باران  | 

شاید  یه  کسی شب  ها  برای  اینکه  توی خواب تو را ببینه به خدا التماس می کنه

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ  می زنه و  تپش  قلبش مرتب  بیشتر  میشه

شاید یه کسی بهت نگاه کنه تا با نگاهش بهت بگه........دوستت دارم

مطمئن باش یه کسی شبها به خاطر تو....

توی دریای اشک می خوابه

 ولی تو اونا نمی شناسی

                                   

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

همه می دانند

همه می دانند که منو تو از آن روزنه ی سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می دانند

همه می دانند  باغ را دیدیم.... سیب را چیدیم

همه می دانند 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

عشق عشق عشق

عشق

 

و عشق

تنها عشق....................................................

تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به احساس یک پرنده شدن

و عشق ............................

تنها عشق مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

می دانم

می دانم  از هر آنچه خوانده ام

از هر آن سر گذشت و قصه که گوشم شنیده است

عشق راستین را راه هموار  هرگز نبوده است

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

من یاد گرفتم .......................................................

که هر چند قلب تو سخت شکسته باشد

دنیا برای اندوه تو صبر نمی کنه

من یاد گرفتم ..............................................................

مهم نیست که در زندگی چی  داری ؟

بلکه مهم اینه که چه کسی را توی زندگیت داری؟

من یاد گرفتم .........................................................

این مهم نیست   تو اول اومدی یا من ؟

.

.

.

.

.

مهم اینکه کی تا آخرش می مونه؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ ؟؟ !! !! !! !! !! !! !! !! 

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

هر ثانیه نبودنش......... هر دقیقه ندیدنش.... هر ساعت دور بودنش از من

 هزاران سال میگذرد

این دلم برایش مانند اژدهائی شده که از درون به خود میچرخد

او با نگاهش قلب مرا می لرزاند

کاش می فهمید که چقدر دوستش دارم

قلبم مانند شیشه ی سنگ خورده تکه تکه است

با هر نفسی که می کشم ...................

با هر گامی که بر می دارم........................

نام او را می آورم

او هم این را می داند       او هم مرا دوست دارد       ولی از عاشق شدن سر باز میزند

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

بدان

بدان که عاشقانه دوستت دارم

افق های آرزوهایم تویی

تویی که در حسرت داشتنت سوخته ام

تویی که نمی دانی عاشقانه  دوستت دارم

هر روز وهر شب به تو فکر می کنم

نمی دانم اگر به تو بگویم دوستت دارم مرا خواهی پذیرفت؟

یا بی اعتنا از کنار من گذر خواهی کرد؟

                                                                   

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 1  توسط دختری از جنس باران  | 

خدایا

خدایا من گمشده ی دریای متلاطم روزگارم و  تو  بزرگواری!!! !!! !!! !!!  !!!

پس ای خدا !!! !!! !!! !!! !!!

هیچ می دانی ؟  که بزرگوار آن است که گمشده را به مقصد برساند

من تا ابد محتاج  یاری تو.... رحمت تو .... توجه تو.... عشق تو....گذشت تو....

عفو تو .... مهربانی تو .... و  در یک کلام  محتاج توام

خدایا منه گمشده را به گمشده ی خود برسان

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  | 

خدا تنها معشوقی است

 که عاشقانی دارد که هیچ یک از بودن دیگری ناراضی نیستند

و هیچگاه یکی از آنها معشوقش را تنها برای خود نمی خواهد

                                                                                               (((محمد رضا عادل نیا )))

+ نوشته شده در  هشتم فروردین 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  | 

اول حرف بود،بعد کلمه شد

وبعد که رفت

جملات دیگر تاب ماندن در ذهن را نداشتند

واینگونه بود که نوشتن امین کلمات ماند

و معانی اش را از همین امانتش وام گرفت

+ نوشته شده در  سوم فروردین 1388ساعت 0  توسط دختری از جنس باران  |